نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: سپتامبر 26, 2010
بعد از سخنرانی احمدی نژاد تحلیل های بسیاری شنیدم و خودم قلبا معتقدم تمام این اطوارهایی که این موجود در میاره فقط جهت جلب توجه است وبس ودر شگفتم از بی بی سی و اوباما و کلا رسانه های خارجی که اسباب شادی این مجنون رو با توجهات بیش از حد فراهم میکنند..
اما چیزی که هیچ کس از آن سخن نگفت و در این هیاهو گم شد
برین سخنرانی ای قبلیش رو گوش بدین متوجه میشین من چی میگم!!
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: اوت 25, 2010
جدیدا دوستان در حاال تدارک برای مراسم روزایران «قدس سابق» هستند و تظاهراتی و راهپیمایی و..
ما که علاف هستیم می ریم باز چهارتا کلفتم از برادران بسیچ میشنویم ولی اگه تونستیم تظاهر به چیزی کنیم همین جا پست میزنم با عنوان»من شکرخوردم»
اگه تونستین این ملت رو از پای فارسی وان و تلویزیون بکشید تو خیابون من اسمم رو میذارم محمود احمدی نژاد..
اگه بیشتر از 100تا جمع شدیم به من بگو اسفندیار رحیم مشایی..
بابا بشناسید این ملت رو…اینا باید جو گیر شن تا یه حرکتی بزنن…الان جو فارسی وانه!..کی دیگه به…. هم جنبش رو حساب میکنه؟
پرید از کله شون بیرون…جناب کروبی…حضرت موسوی…شما اگه رهبر بودین این ملت رو میشناختین و همون موقع که تنور داغ بود می چسبوندین..الان دیگه عمرا…نکن مارو ضایع تو رو به مقدساتت…نکن!
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: اوت 8, 2010
«حق با ایشون بود کاملا! ا فرمودن آزادی بیان دارند کجا از آزادی پس از بیان صحبت شد؟زیرکی به این میگن!
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: اوت 6, 2010
محمود جان…عزیز دلم…قربون اون قد رعنات….ببین چه کردی که دیگه صدای حداد رو هم در آوردی؟ یکم رعایت کن دیگه!… آخه عزیز من ممه چیه؟ این حرفها چیه تو میزنی؟ حالا همون سبو و پیمانه چه مرگش بود؟ شیرین بیان ! تو که شوخی جدیت معلوم نمیکنه…حرف جدی میزنی این غربیها میگن یارو جوک گفت…لا اقل سکشوال حرف نزن پس فردا حرف در میارن میگن رییس جمهورشون منحرفه!!
حالا نگفتی؟ لولو ممه رو کجا برد؟ عجب ناکسیه این لولو!
محمود عزیزم… ما کم آوردیم دیگه یکی یکی چرت و پرت بگو…بابا مگه ما چقدر گنجایش داریم؟ هنگ میکنه…دیگه نمیکشیم..میفهمی؟
همین دیروز بود تصمیم داشتم یه چیزی تو مایه های نامه واست بنویسم که تو فعلا بذار ما کرم بفرستیم فضا انسان پیشکش… بگم محمود نازنینم با تصویب شدن طرح تحریم یکی ما بدبخت شدیم»البته دور از جون شما..خودمون رو میگم..ملت سرافراز صادر کننده گاز!» یکی هم شرکت هواپیمایی توپولف!
میخواستم بگم محمود قشنگم.. حالا انسان نفرستادیم فضا اشکال نداره…دیگه ضایع س تو فرودگاه های اوگاندا هم توپولف نیست! بیا و لطف کن خط تولید این هواپیمای ملی رو»سیمرغی..طوفانی..تندر 1388ای..تندیس همت مضاعفی حالا هر اسمی دوست داشتی بذار!» راه بنداز…مردیم اینقدر مردیم به خاطر سقوط توپولف! که ماجرای لولو و ممه رو راه انداختی..
من حدس میزنم این لولو از عوامل cia بوده که ممه رو از سازمان انرژی اتمی دزدیده و به آمریکا برده تا ازش اعتراف بگیره…اشکال نداره تو نگران نباش ممه هم مثل شهرام به آغوش دولت باز میگرده… حالا خوبه این حداد خودش رو «..» داد در مورد ممه حرفی نزنی اسرار مملکت روفاش کردیها!
محمود دور از شوخی…یک ذره…یک اپسیلون آدم باش…دیگه بچه نیستی…میگن یارو عقلش کمه ها! حالا از ما گفتن بود…تو این ضرب المثلهات یه تجدید نظر کن!
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: ژوئیه 28, 2010
داشتم نیمرو درست میکردم و تخم مرغم سوخت!!
الان عرض میکنم اینها چه ربطی به هم میتونه داشته باشه…
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: ژوئیه 25, 2010
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: ژوئیه 24, 2010
من اسمش رو میذارم یه جور تجمع خانوادگی…
از همون جلوی در متوجه میشم وضعیت عادی نیست…
همه مستاصل و ناراحت…دنبال یه راه چاره میگردن…
شوهر عمه «م» که دست بر قضا وکیل هم تشریف دارن روی لبه آشپز خونه
نشسته وسرش رو گرفته بین دو دستش…..
شوهر عمه «نون» به دوست و آشنا زنگ میزنه تا یه راه حلی پیدا کنه…
مادر بزرگ که الان دیگه بزرگه خاندانه در حالی که بغض گلوشو گرفته و به سختی حرف میزنه میگه : نذر کردم اگه درست بشه یه 10 کیلو عدس پلو بپزم بدم خیرات…
دختر عمو «الف» اون گوشه سالن نشسته و در حالی که چشماشو بسته و انگشتهای اشاره ش رو از دور به هم نزدیک میکنه»البته با چشم بسته!» هی زیر لب تکرار میکنه: میشه … نمی شه… میشه….نمی شه…آخ جون میشه…
دوباره از اول….میشه…نمیشه….میشه…نمیشه…میشه….ااااااااه..نمیشه..
………………………………………………
نه یکی از اعضای فامیل در کما به سر میبره… نه بچه کسی از جایی پرت شده و وضعش وخیمه…نه کسی ورشکست شده….نه تکلیف انحصار ورثه مشخص شده…نه کار زمینهای خدا بیامرز بابا بزرگم که دایی نامردش بالا کشیده بود قراره درست بشه….
همه این تشویش ها و اضطرابها به خاطر قطع شدن فارسی 1 و از دست دادن یک قسمت از سریال تاریخی و حماسی و عشقی و عرفانی وفرهنگی!! و اجتماعی و کوفتی و زهرماریه سالوادوره…
البته به قول شوهر عمه»م» که دست بر قضا وکیل هم تشریف دارن این سریال درس زندگی هم هست علاوه بر تاریخی و حماسی و عشقی و عرفانی و فرهنگی!! و اجتماعی و کوفتی و زهرماری بودنش!
امیدوارم مشکلات فارسی 1 قبل از هلاک شدن شوهر عمه «م» و بدبخت شدن شوهر عمه «ن» و خشک شدن انگشتهای دخترعمو»الف» و بی مادربزرگ شدن ما حل بشه…..
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: ژوئیه 19, 2010
چند وقتی نبودم… مشکل داشتم..نه با کارم و نه با درسم …با خودم مشکل داشتم… یه جنگ درونی که من رو به مرز جنون کشید.
اصلا حواسم به خودم نبود…به خودم اومدم که دیدم هیچی نیستم جز یه آدم بدبخت که با خودشم کنار نمیاد… آدم های اطرافم طوری بهم نگاه می کردن که انگار از فضا اومدم..
بالاخره باید تصمیم خودم رو میگرفتم.. خیلی وقت نیست که دیگه مسلمون نیستم ولی این کافی نبود… من خدارو باور نداشتم…دیگه از این موجود خیالی خسته شده بودم… بعد امتحانام بهترین فرصت بود تا حلش کنم… خودم رو حبس کردم و یه جزوه از دلایلم برای انکار خدا تهیه کردم..
از جملات مارکس و هگل وداوکینزو… تو این جزوه ام پیدا می شد تا شعر عصیان فروغ و کارو وجمله های صادق هدایت و……
صدبار مرورش کردم….من دیگه مطمئنم..حالا باید به خاطراعتقادم به atheism بجنگم… نمخوام دیگه تطاهر کنم هیچ وقت…دیگه از نگاههای عاقل اندر سفیه فک و فامیلم نمیترسم… ماه رمضونم که دو سه سالی هست که معضله واسه من…. به عالم و آدم باید جواب پس بدی که چرا روزه نیستی… آخ که دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار از دست مامانم وقتی که جلو همه میگه من ناراحتی کلیه دارم و نمیتونم روزه بگیرم… ازین به بعد راستش رو میگم… من خداناباورم…دلیل دارم… می تونم از عقیدم دفاع کنم…حتی اگه به قیمت از دست دادن تموم اطرافیانم هم تموم بشه … دیگه دروغ نمیگم…دیگه تطاهر نمی کنم…احتمالا پدرم درکم میکنه… آخرین بار که در مورد اسلام باهاش حرف زدم و گفتم مسلمون نیستم درکم کرد… ولی مامانم فرق داره…غصه می خوره.. نمیخوام اذیت شه ولی… مامانم میگه دختری که ایمان نداشته باشه و نماز نخونه به کار خلاف کشیده میشه… ولی خلاف سنگین من اینه که به جای رفتن سر کلاس برم قلیون بکشم…اونم تنها… نه حوصله مهمونی و رفیق بازی دارم…نه از ولگردی تو این پاساژ و اون مغازه خوشم میاد… نه از مسافرت لذت میبرم… اون موقعی که هم سن و سالهای من که هم نماز می خونن و هم روزه میگیرن مشغول خوش گذرونی بودن من یا داشتم کار میکردم و یا سرم تو کتاب بود… اوج خوشگذرونیمم که خوابیدنه… مامانم میگه چون بی ایمانی از آدم به دور شدی.. من از آدم به دور نشدم…آدما هستن که از خودشون دور شدن… خب چیکار کنم یه آدم واقعی کم یاب شده…
دلم نمیخواد مامانم غصه بخوره ولی من حق دارم هر طور که میخوام فکر کنم و نمیتونم بقیه عمرم روتظاهر کنم… من خدا ناباورم و باید به عقیدم افتخار کنم…
اولین شب که رسما خداناباور شدم یکم دلهره داشتم…میترسیدم واحساس تنهایی میکردم…ولی خودم رو آروم کردم و به خودم امید دادم…ازین به بعد میدونم هیچ دستی از آسمونا سرنوشت من روتعیین نمیکنه… من خودم زندگیم رو می سازم…بدون اینکه از یه توهم انتطار کمک داشته باشم… از فرداش احساس بهتری داشتم…یه جور اعتماد به نفس که تا بهحال تجربه ش نکرده بودم….عین آدمی که سالها فکر می کرده خونه ای که توش زندگی میکنه مال خودش نیست و همیشه دلهره داره اگه صاحبخونه بیاد سراغش چی و اگه بخواد خونه ش رو پس بگیره چه اتفاقی میافته ولی بعد متوجه میشه اون خونه مال خود خودشه…دیگه حتی اگه خونه روآتیش هم بزنه به کسی ارتباط نداره…
باید برم سراغ زندگی عادیم… تازه اول راهه… باید تا جایی که میتونم تلاش کنم…باید کار کنم و درس بخونم تا از ایران برم…برم جایی که راحت تر زندگی کنم…ولی تا وقتی هستم باید به خاطر عقیدم بجنگم…باید ازش دفاع کنم….
یک هفته گذشت و من هنوزجرات نکردم به کسی چیزی بگم…
امشب با پدرم صحبت میکنم… ماه رمضون = معضل همیشگی در راهه… تا اونموقع باید تکلیفم رو روشن کنم… گفتم که دیگه تحت هیچ شرایطی تظاهر نمیکنم… اون دختری که تا همین سه چهار سال پیش یه مذهبی تمام عیار بود حالا خداناباورشده…
میرم سراغ جزوه هام …توی یک کشوی قفل دار قایم کردمشون…از بچگیم هر چیزی که واسم مهم بود روتوی این کشو قایم میکردم و کلیدش روتوی یک کیف گردنی میذاشتم و مینداختم گردنم!!!! میتونم بگم مچ تک تک اعضای خونواده رووقتی که میخواستن کلید رو از گردنم در بیارن گرفتم!!!
کشوم کلی بهم ریخته شده…خیلی وقته تمیزش نکردم…در اتاقموقفل میکنم وکشو رو میریزم بیرون تا تمیزش کنم…دفتر خاطرات و گل های خشک شدم که ریخته بودن ته کشو و یه سیگار که هیچ وقت حوصله نکردم امتحانش کنم و اولین کادویی که گرفتم از یه نفر که فکر میکردم عاشقشم!!!!!!!!!! همه رو مرتب کردم… حالا نوبت کاغذ هاییه که همه جا پخش شده… وسط این همه کاغذ یک تیکه مقوی صورتیه….یه دفعه قلبم میریزه… احساس میکنم عرق کردم…این دیگه از کجا پیداش شده… دست خط خودم بود… با ماژیک سورمه ای روی مقوی نوشته بودم » دوستت دارم خدا جون»
یادم میاد اول دبیرستان بودم و طبق معمول تنها توی کلاس نشسته بودم… اون موقع تازه میرفتم کلاس خوشنویسی و از نوشتن با ماژیک خیلی خوشم میومد… ازین چیزا زیاد می نوشتم ولی نمیدونم این یکی روچرا نگه داشته بودم و چرا تا حالا ندیده بودمش…
چه احساس وحشتناکیه خودمم نمیشناختم… نمیدونستم باید چیکار کنم… کم پیش میاد با صدای بلند گریه کنم ولی یه دفعه بغضم ترکید…. با تموم وجودم گریه میکردم… میترسم.. فقط همینو میدونم از اینی که هستم میترسم…
هنوزمنمیدونم خدایی هست یا نه… هنوزم شک دارم به همه چیز…ولی فهمیدم من اون قدر شهامت ندارم که خدارو از زندگیم حذف کنم…چه خیال باشه چه حقیقت من بهش احتیاج دارم… من خداناباور نیستم…نمیتونم باشم ….
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: ژوئیه 3, 2010
حتما شما هم این عکس تاثیر گذار رو قبلا دیدین!!!
الان که دارم مینویسم اشک تو چشمام حلقه زده….بیچاره رهبرم!!!……
آخر الزمون شده به خدا رهبر پا برهنه ها کجا بی ام وسیصد هزار دلاری کجا؟؟
فقط یک سوال مونده….میگم چطور معظم له موقع بازدید از ملت همیشه در صحنه به جای این بی ام و خوشگله سوار اون وانت داغونه میشه؟؟
احتمالا می ترسن ملت پا برهنه گدا گشنه خط بندازن روماشین….حق هم دارن خوب یه آینه بغل این ماشین می ارزه به سر تا پای این سیاهی لشکر…!!
من که زیاد تو خط سیره انبیا و چهارده معصوم و این چیزا نیستم ولی یه پیشنهاد خوب برا معظم له دارم…اون چیزایی که تو این کتب گمراه کننده دینی و معار ف تو کله بچه های بدبخت می کنن که آی امام علی با دستای خودش چاه میکند و سر سفره کنار بد بخت بیچاره ها می نشست و مثل فقرا زندگی میکرد و ساده زیست بود و این حرفا با بی ام و همخونی نداره…تعاریف رو عوض کنید…
می گم من از آقا بخوام به جای چفیه متبرک به وجود مبارک اجازه بده یه بوق با این بی ام و بزنم اجازه میده؟؟ آخه میگن عظمی خیلی مهربونه…
ای روزگار …. این بی ام و چند سیلندری هست حالا؟ سهمیه بهش تعلق میگیره؟؟ اصلاح الگوی مصرف چی به خطر نمی افته؟
با کار مضاعف وهمت مضاعف میشه ازین بی ام و ها خرید؟؟ مثلا چقدر باید همتمون رو مضاعف کنیم تا پول یه شب کرایه این بی ام و در بیاد؟ زیاد؟ خیلی زیاد؟ عظمی هم خیلی همت مضاعف کرده؟ مثلا چی کار کرده؟ بیستون کنده؟ یا سخت تر؟ مثلا گفته مرگ بر آمریکا؟؟ روضه خونده؟ یا شایدم طاقت فرسا تر….
این همه سوال بی جواب….تکرار مکررات….کسی که بخواد بفهمه می فهمه….
![000mh4[1]](http://clmat3.files.wordpress.com/2010/07/000mh41.jpg?w=480&h=342)
خمینی در حسینیه جماران:
مجددا می گویم که یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان به همه کاخ و کاخ نشینان شرف و برتری دارد
اگر خدایی نخواسته مردم ببینند که آقایان وضع خودشان را تغییر داده اند,عمارت درست کرده اند و رفت و آمدهایشان مناسب شان روحانیت نیست و آن چیزی را که نسبت به روحانیت در دلشان بوده است از دست بدهند,از دست دادن آن همان و از بین رفتن اسلام و جمهوری اسلامی همان…
احتمالا من کاخ نشینم و رفسنجانی و خامنه ای کوخ نشین…
نوشتهشده به وسیلهٔ: سمیرا.ز در: ژوئن 24, 2010
شبی قلم را همی بر دست گرفتمی و با خود گفتمی: یا کرم! چه سفرها که نکردی و به چه علوم و فنون که نایل نامدی! اینک بر توست که اندر احوالات اکرام(!) خویش قلمی فرسایی و دانش بی حد و حصر خویش بر دیگران عرضه کنی که این علم و دانش اند ر گور به هیچ کار ناید و به قول شاعر بزرگ(که خدایش رحمت کناد!) : تا توانی کرمی بریز که کرم نریختن هنر نمیباشد!
پس قلم را همی برداشتمی و شرح زندگانی خویش چنین کردمی: بشنو از کرم چون حکایت میکند:
ضیافت بو کرم
شبی در مجلس بزم بوکرم » قدس الله روحة العزیز!» نشسته بودیم و جمیع کرمان بودندی و مطربان وندیمان طعام و شراب بسیا ر بودی وبسیار نشاط رفت!
بوکرم»قدس الله روحة العزیز» همی مرا گفت: یا کرم! ما را پندی ده که به کار آید:
بدو چنین گفتم:
«یا ابو کرم! کرم آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و با کرمان ستد وداد کند و با کرم در آمیزد و لحظه ای از کرم ریختن غافل نباشد!»
جمله جمع را وقت بسیار خوش گشت و بسیار بگریستند و نعره ها زدند!
نصیحت پدر
بعد از کار فراوان….دیر هنگام به منزل فروشدمی و فرزند را دیدمی که چهر در هم کشیده و سخت اندوهگین!
مر پسر را گفتم:»یا پسر! تو را چه شده؟» پسر همی مرا گفت:»یا پدر! من زاده کرمی چون تو عالم به علوم غیب که در کرم ریختن بی همتایی و به قول مردمان خطی بر تو نتوان فروکشید ! این چنین بی استعداد و کودن شدمی و از کرم ریختن عاجز گشتمی گویی که کرم دنیا نا مدمی اینک سرگشته و از زندگی بیزار و از کرمیت خویش شرمسار!»
بر پسر غضب کردمی و به او لت زدمی و همی گفتمی:» یا پسر سخن کوتاه کن و دست از گزاف گویی بردار تا تورا پندی دهم که آویزه گوش کنی!
سپس قلم و کاغذ برداشتمی و با خط خوش این جمله نوشتمی!!
» ما زنده به آنیم که آرام نگیریم کرمیم که آسودگی ما عدم ماست!»
عشق کرم زاده
با اهل منزل بی خویشتن نشسته بودیم و بسیار خلقی بکردمی و از تجربیات خویش سخن همی میراندمی که ناگاه از جانب امیر الامرا»کرم الاکرام!» چاکری بر ما فرود آمد که» یا کرم! آب از دیدگان فرزند امیر روان است و بر وی سرسامی فتاده و طبیبان از درمان وی عاجزند! مصلحتی بیندیش!»
جامه بر تن کرده و بی درنگ خود را به منزل امیر رسانده …کرم زاده را همی دیدم ا چهره ای چون سندروس و آ ب از دیدگان روان و از نظر مردمان محجوب گشته!…بر کرم الاکرام گفتم:»این کرم بر این گمان است که که کرم زاده در دام عشق کرم رویی سخت گرفتارست!»
پس غلامان و ندیمان بیرون فرستاده و با کرم زاده همی خلوت کردمی»
«آتش عشق است کاندر کرم فتاد جوشش عشق است کاندر کرم فتاد!»
این مهم با کرم الاکرام در میان گذاشته و او را از راز پسر آگاه کردمی وکرم الاکرام امر فرمود که پدر آن دوشیزه کرم رو را بار دهند! پس دختر را برای کرم زاده خواستگاری کرده امر بفرمود تا بساط مجلس بزم و عروسی دو کرم فراهم آورند و هفت شب و هفت روز به بزم و پایکوبی پرداختند وبسیار نشاط رفت!!
پی نوشت: این متن رو با الهام از استاد کرم «نیما دهقانی» نوشتم…قرار بود تو چلچراغ چاپ بشه که هنوز نشده !!!….منم تو وبلاگم منتشرش کردم …
آخرین نظرات